تبليغاتX
یک دنیا یک قلب یک وبلاگ
پنجشنبه 30 شهریور1385

سلام

خوف هستید؟

می بینم که تابستون تموم شد و...

هه هه!!!!

پاییز اومد

وای که چقدر این پاییز رو دوست دارم

بارون پاییز رو که دیگه نگو

دیگه خسته شدم از بس که بارون نمیاد

بارون ببار که دلم بسیار هوای بارون کرده است!!!!

 

 

+++++

بامن بیا!!

دستانت را به دستانم بده

چشمانت را حتی لحظه ای بر هم مگزار

آهسته قدم بردار

مبادا پایت را روی بالهای ملائک که آنها هم به مهمانی لاله ها آمده اند بگزاری

بامن بیا!!

تا آخر رویای سپیده

تا آخر جاده ی عشق

آنجا که همه عاشقند

با من به دره شقایق ها بیا

اینجا خاک مقدس عشق

اینجا شهر شقایق هاییست که با نور عشق آبیاری میشوند

با من بیا و از اینجا پرواز کن

پرواز کن

پرواز کن تا بی نهایت

تا انتهای آسمان

تا ابد پرواز کن!

وقتی پرواز میکنی شور رهایی درونت شعله می کشد

رهایی از این دنیای خاکی

پرواز کن در میان ابرها با باد

آزاد آزاد

وبه جایی برو که دلت پر از عشق شود

با من بیا و گوش کن

دلتنگی مرا میشنوی

ای نشسته خوشحال در شادی خویش

من چون قاب عکسی مانده ام بر دیوار پر غبار اندوه

مرا یاد کن که دیریست از خاطرها رفته ام

مرا به سوی خود بخوان

محتاج آرامشم

بال پروازم شکسته

و در هیاهوی مردمان گم گشته ام

اگر به سویم آیی و باورم کنی دوباره بال میگشایم

وتا ابدیت همراه تو پرواز را تجربه خواهم کرد

 

 

 

+ نوشته شده در 13:9 توسط مجید.
سه شنبه 21 شهریور1385

سلام

خوفيد ؟

تابستون خوش ميگذره ؟

هه هه!!!!

فقط ۱۰ روز ديگه از تابستون مونده

۸۰ روزش مثل باد رفت !!!

اين ۱۰ روز هم ميگذره

و...

و هيچ كاري نكرديم

هر روزش مثل هم بود

من كه كارم شده بود  از صبح تو وبلاگ بعد winingبعد هم بیرون

بدون هیچ تنوعی

بدون هیچ فایده ای

بعد توقع داریم بهمون خوش بگذره...

نه.....

این زندگی نمیشه

به این زندگی میگن ماشینی

زندگیه بیهوده

پر از سختی,

پر از مشکلات,

پر از نیرنگ,

پر از دورویی,

پر از نامردی,

پر از بی وفایی,

دریغ از یه ذره مردونگی

فقط یه ذره...

فقط همین...

به خدا توقع زیادی نیست

ولی افسوس...

افسوس که مردونگی ها تو این دنیا مرده

و یه ذره مردونگی توقعی نا ممکن از این زندگیست

چه باید کرد؟

باید زندگی کرد

نباید شکست رو پذیرفت

نه....

شکست نه...

برای شکست خیلی زوده

جنگ تا آخرین نفس...

باید جنگید...

باید دست همدیگر را بگیریم

و دیگران رو هم از روی زمین بلند کنیم

آنان که شکست را پذیرفته اند

آنان رو بلند کنیم ,

حتی اگه نای بلند شدن نداشتند

آنها رو به دوش میگیریم

به دوش میگیریم و فریاد میزنیم

فریاد پیروزی

اسم ما ایرانیست

ایرانی...

با غیرت ترین مردم جهان

باید مردونگی ها رو زنده کرد

نه هنوز نمرده

هنوز امید هست

...

 

===========================================

 

دستی دستم را گرفت،                                                                                                                                 

 

 

 رقصید بر لبانم خنده ای همچو رقص آفتاب،

 

لرزید دستم در دستان بزرگ و آشنایش،

 

کشیده شد نگاهم در همسویی نگاه در هاله و حجابش،

 

دستی دستم را گرفت،

 

صورت محو و ناپیدا، اما خنده از میان آن پیدا،

 

من پریشان چون اشک و موج، او دل سپرده چون اوج و ماه،

 

دستی دستم را گرفت،

 

طنین صدای زیبایی به شیوایی مناجات و لالایی،

 

برخیز از این کابوس،از خواب ویران نا امیدی، به یاری، دست من

 

برخیز،

 

برخيز كه صبح دميد...

 

دستي دستم را گرفت...

 

و آن شايد دستان تو بود...

 

فداي همتون

+ نوشته شده در 14:51 توسط مجید.
چهارشنبه 8 شهریور1385

 سلامممم عرض شد

و باز هم من!

شماها خسته نشدين بس كه من اومدم اينجا حرفيدم؟!

شماها خسته نشدين  بس كه اومدين چرنديات منو خوندين؟!

خف لابد خسته نشدين ديگه!

ببخشید که یه چند روزی نتونستم آپ کنم

قراره فردا برم مسافرت

احتمالا تا بیستم بر نمیگرم

واسه همین تا اون موقع نمیتونم آپ کنم

ولی قول میدم وقتی برگشتم به اندازه ی تمام وقتایی که نبودم آپ کنم

بگذریم

خوفید الحمدالله؟

خدا رو شکر!!!!

+نظر!

مي دونيد چيه؟!

اينجا خيليا نظر مي دن

بعضي هاشون جدي جدي دوستامند

بعضي هاشون تا وقتي بهشون سر بزنم دوستامند!

بعضي هاشون ميان اينجا بد و بي راه مي گن عقده هاشون خالي شه!

بعضيا فقط ميان مي گن : خوب بود! به منم سر بزن!

بعضيا خوب بود هم نمي گن! فقط ميان مي گن به من سر بزن!

بعضيا ميان چند تا شكلك مي ذارن مي رن!

بعضیا هم میان میگن اگر دوست دارید پولدار بشوید به ما سر بزنید

بعضی هم اصلا نظر نمیدن و میرن

...

خلاصه خيليا ميان تو كامنت دوني ما ي اثري از خودشون مي گذارند!

ولي نظرای بعضي ها رو خيلي دوس دارم!

بعضی ها اینقدر به ما لطف دارن که همیشه ما رو خجالت میدن

 

...

 

======================

  حس غریبی است...

 

                           حسِ غريبي است دوست داشتن .

و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستِ‌مان دارد ..

ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛

به بازيش مي‌گيريم .

هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر

هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم‌تر .

تقصير از ما نيست ؛

تماميِ قصه هايِ عاشقانه

اينگونه به گوشِ‌مان خوانده شده‌اند .

تصويرِ مجنونِ بيدل و فرهادِ کوه کن

نقش‌هايِ آشنايِ ذهنِ ماست .

و داستانِ حسرتِ به دل ماندن زليخا به پند و اندرز ،

آويزهء گوشِ‌مان شده‌است .

يکديگر را مي‌آزاريم .

ياد گرفته‌ايم که معشوق هر چه غدارتر ، عاشق

شيداترست .

و عاشق هر چه خوارتر شود ، عشق افسانه ی

ماندگارتري خواهد شد .

به شهوتِ تجربه ی عشقي سوزان ،

آتشي به پا مي‌کنيم

و عاشق را در خرمنِ نامهرباني و بي‌اعتنايي به مسلخِ

جنونِ عشق مي‌فرستيم .

چه باک ؟!

هر چه بيشتر بسوزد ، خوشتر

شعله هايِ سرکشِ آتش سر مستِ مان مي‌کند .

عيشِ مان مدام و حالِ‌مان به کام :

وای چه خواستني ام من...!

هر چه زجرش مي‌دهم ‌، خم به ابرو نمي آورد !

هر چه نا مهربانم ، او پر مهرتر نگاهم مي‌کند !

چه دلبرانه بيدلش کرده‌ام .

مرحبا به من ، آفرين به من ...!

ميرانمش ، با مهرِ افزون تري بسو يِ من باز مي‌گردد .

خوارش مي‌کنم ، او به زيباترينِ نامها مي‌خواندم .

بي‌وفايي مي‌کنم ، صبورانه ستايشم مي‌کند .

به بندش مي‌کشم ، پروازم مي‌دهد.

بيچاره ! چه بيدلانه دلبري‌ام را خريدار است...

چه مظلومانه بازيچه بازيِ ظالمانه‌ام شده است.

بازي مي‌دهيم و به بازي مي‌‌گيريم

بازي مي‌کنيم و به بازي نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گيريم...

با گامهاي سُربيِ بيرحم ، از روي هيکل رنجورش رد مي‌شويم

و از صداي شکستنِ قلبش زيرِ پاشنه‌هاي

آهنين‌مان سرخوشانه لذت مي‌بريم...

غافلانه سرخوشيم

و عاجزانه ظالم ؛

و عاشق ، محکوم است به مدارا،

تا بينوا را جاني و دلي هنوز ، مانده باشد...

اگر جان داد ، شور عشق‌مان افسانه ديگري آفريده‌است.

اگر تاب نياورَد ، لياقتِ عشق‌مان را نداشته‌است.

و چه خوشتر که اين همه را تاب آورَد ،

بازيچه ی همواره ی رامي‌ست ،خفتِ بازيِ عشق را.

حسِ مقدسي‌ست دوست داشتن ...

مقدس‌تر از آن است" دوست داشته شدن
....

 

 

كارو باري نداريد؟

فداي همتون

تا بعد

 

+ نوشته شده در 13:28 توسط مجید.