تبليغاتX
یک دنیا یک قلب یک وبلاگ
سه شنبه 11 مهر1385

 سلام به همه ی دوستای گلم

 

خوفید همتون؟

 

نماز روزه هاتون قبول

 

الان ساعت ۱۰:۳۰

 

باید تند تند بنویسم

 

چون ساعت ۱۱ـ۱۲ باید برم مدرسه

 

البته باید ۲:۳۰ مدرسه باشم

 

ولی همیشه ساعت ۱۱ ـ ۱۲ میزنم بیرون

 

تا با بچه ها بگردیم

 

البته یه وقت فکرای بد نکنیدا

 

که ما میریم دم مدرسه دخترونه

 

نه!!!!!!!!!!!!!!!!

 

فقط میگردیم

 

بعد ساعت ۲:۳۰ میرم مدرسه

 

البته به جای مدرسه بگم هتل بهتره

 

یه هتلیه که نمیدونید

 

هتل پیش دانشگاهیه جابر ابن حیان

 

خیلی پیش دانشگاهیه هتلیه...

 

خوب بگزریم

 

امسال نمیخواد بارون بیاد؟

 

چه گیری افتادیما

 

اون از تابستون

 

اینم از پاییز

 

امسال چه فرقی این دو تا باهم دارن؟

 

انگار نه انگار که پاییزه

 

هوای که اینقدر گرمه

 

بارون هم که خبری نیست

 

این برگا هم که چسبیدن به درختا و نمیریزن

 

خوب این چه جور پاییزیه؟

 

فقط اسمش پاییزه

 

کاری که دیروز blogfa بامن کرد رو هیچ وقت فراموش نمیکنم

 

خیلی نامرده

 

فکرشو بکن

 

آدم کلی بشینه بنویسه

 

و عکس بزاره

 

و شکلک بزاره

 

بعد میخوای ثبتش کنی یه دفعه همش میره

 

و blogfa میگه لطفا کلمه ی عبور را وارد کنید

 

خیلی نامرده

 

یه جوری حالشو بگیرم

 

هنوز منو نشناخته

 

یه دونه طلب من blogfa جون...

 

 

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

ديشب رؤيايي داشتم:

 

خواب ديدم بر روي شنها راه ميروم

 

همراه با خود خداوند

 

و بر روي پرده شب

 

تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلمي مي ديدم.

 

همان طور كه به گذشته ام نگاه مي كردم

 

روز به روز از زندگي را

 

در رد پا بر روي پرده ظاهر شد

 

يكي مال من و يكي از آن خداوند

 

راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت.

 

آن گاه ايستادم و به عقب نگاه كردم.

 

در بعضي جاها فقط يك ردپا وجودداشت...

 

اتفاقا آن محلها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود

 

روزهايي با بزرگترين رنجها ترسها دردها و...

 

آن گاه از او پرسيدم :

 

خداوندا! توبه من گفتي كه در تمام ايام زندگيم با من خواهي بود

 

و من پذيرفتم كه با تو زندگي كنم.

 

خواهش مي كنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتي

 

خداوند پاسخ داد:

 

فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم كه در تمام سفر با تو خواهم بود.

 

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت

 

نه حتي براي لحظه اي

 

و من چنين نكردم.

 

هنگامي كه در آن روزها يك رد پا بر روي شن ها ديدي

 

من بودم كه تو را به دوش كشيده بودم...

 

 

صحرا

 

ارادتمند همتون

 

 

 

+ نوشته شده در 10:45 توسط مجید.