تبليغاتX
یک دنیا یک قلب یک وبلاگ
یکشنبه 24 دی1385

هی! سلام!  
چیه؟!
دنبال چی می گردید؟!
آپ ؟!
محاله!
اصلا فکرشم نکنید که راه نداره!
کی ؟!
من؟!
من آپ کنم؟!
عمرا!.!
ابدا!.!
اصلا!.!
کی گفته من می خواهم آپ کنم؟!ها؟!
کی گفته من الان دارم آپ می کنم؟!ها؟!
کی گفته این آپه ِ ؟! ها؟!
ها؟!

 

" آپ می کنیم"

چرا خیلی ها میان میگن چرت و پرت می نویسی؟؟؟

از قدیم گفتن چار دیواری اختیاری

حرفیه؟!!!

اصلا میدونید میخوام عنوان وبلاگ رو عوض کنم بزارم

" چرندیات یک پسر مغرور "

خوبه؟!!!

دوما چرا این یارو که خودشو معرفی نمیکنه گیر داده که پسرا رمان بخونن زشته؟!!!!

آره من عاشق رمان های مودب پورم

همه ی رمان هاشو هم خوندم

به تو هم ربط نداره که زشته یا خوبه که به پسر رمان بخونه

جوابتو گرفتی؟!!!!

 

احتمالا تا حدودا دو هفته قراره این وبلاگ خاک بخوره

میدونی چرا؟

چون داره محرم میاد وسرم شلوغ میشه نمی تونم آپ کنم

همین الان هم که می بینید تا ساعت ۱۰ تو هیئت داشتم کار میکردم

الان هم خسته ی خستم

حتی کف دستام از بس که این برزنت ها رو رو این داربست ها کشیدیم زخم شده

ولی به عشق شما ها اومدم و دارم مینویسم

ولی بعدش تلافیش رو در میارم و اینقدر آپ میکنم تا خسته بشید

اینو که همیشه گفتم بازم میگم

من عاشق این خواننده های وبلاگمم

 

امروز  تو خیابون یه نفر داشت ویولن میزد و شعرای الهه ی نازه استاد بنان رو میخوند

وای که چقدر قشنگ میزد و می خوند

این ویولنش که داشت خون گریه میکرد

یه لحظه رفتم تو یه دنیای دیگه

ای الهه ی ناز

با دل من بساز

زین غم جان گداز

میرود ز برم

 

 

گیدون کرمر با ویولن ساخت گوارنری دل جسو

 

دیگه داره خوابم میبره

کار و باری ندارید؟!!!

 

+ نوشته شده در 0:33 توسط مجید.
پنجشنبه 14 دی1385
فال قهوه

 

سلام...

خوفید؟؟؟؟؟؟...

امروز هم اومدم تا چرت و پرت بنویسم

ولی اگه بگم کلی می خندید

قضیه برمی گرده به شنبه...

اول با میثم رفتیم سینما فرهنگ فیلم گیس بریده

راستی یادم رفت میثم رو معرفی کنم

میثم یکی از همکلاسیامه ...

خلاصه رفتیم سینما و وقتی دراومدیم دیدیم حوصله ی خونه رفتن رو نداریم

بعد هوای هم خیلی سرد بود نمیشد بیرون موند

واسه همین گفتیم بریم ...

کافی شاپ

رفتیم کافی شاپ و...

ولی وقتی رفتیم تو دیدیم اصلا جای خالی نداره

بیرون هم که اینقدر هوا سرد بود که نمیشد وایسیم تا خالی بشه

خلاصه رفتیم پیش حمید (حمید صاحب کافی شاپه) و گفتیم چکار کنیم؟؟؟

گفت مجبورید وایسید تا خلوت شه

میثم گفت مجید چکار کنیم؟؟؟وایسیم یا بریم؟؟؟؟...

اگه وایسیم معلوم نیست کی میز خالی بشه .بیا بریم

ولی...

گفتم اون دو تا دخترها رو میبینی اونجا نشستن

گفت آره

گفتم یا بلندشون می کنم یا اینکه ما هم می ریم سر میز اونا میشینیم

گفت چه جوری؟

گفتم وایسا ونگاه کن

که میثم دوباره گفت خودت هر کاری دوست داری بکن ولی من نیستم

رفتم جلو بغل میز اونا و گفتم

سلام اینجا جای کسی نیست من بشینم

دخترا خندیدن و گفتن:

اینجا که صندلی خالی نیستش

منم رفتم از دو تا میزاونطرف تریه صندلی خالی بود برداشتم

وآوردم سرمیزاونا وگفتم اینم صندلی خالی

همون موقع میثم رو دیدم که پیش حمید وایساده و دارن دوتایی به من میخندن

خلاصه نشستم و گفتم ببخشید دخترم من دیسک کمر دارم نمی تونم سرپا وایسم

 دخترا که دیگه از خنده اشکشون در اومده بود

به حمید هم گفتم سه تا قهوه بیاره

قهوه ها روکه خوردیم  با خودم گفتم چطوره یه خورده اینارو سر کار بزارم

بعد گفتم میخواید فال قهوه براتون رو بگیرم

دخترا گفتن مگه بلدی؟؟؟؟؟؟

گفتم پس چی فال قهوه میگیرم خودت حال کنی

بعد فنجون اولی رو بر داشتم و گفتم خوب بزار ببینم طالعت چیه

گفتم دختر  ته فنجونت رو لیس زدی هیچی نمونده

گفت نه به خدا برش گردوندم تو نعلبکی اومده بیرون

گفتم باشه اشکال نداره

بعد یه نگاه به ته فنجون انداختم و گفتم معلومه شوهر آیندت کچله

یارو باور کرده بود و با کلی ناراحتی گفت

جدی میگی؟؟؟؟؟؟؟

گفتم جون تو ببین داره ه فنجون برق میزنه و نورانیه

گفت چه ربطی داره؟؟

گفتم خوب کله ی شوهرته دیگه داره مثل پروژکتورداره  نور میده

نمیدونید چقدر جلوی خودم رو گرفتم تا خندم نگیره

یه لحظه میثم رو دیدم که دلشو گرفته بود وهمینجور داشت میخندید

بعد فنجون اون یکی رو برداشتم و یه نگاه تهش کردم و گفتم

(بیچاره از ترس اینکه نگم تو هم شوهرت کچله فنجونش رو بر نگردونده بود

و تهش سیاه سیاه بود)

یه نگاه انداختم و گفتم

تو هم شوهرت چاقه

بعد ته فنجون رو بهش نشون دادم و گفتم ایناهاش

چاق و سیاه

بدبخت باور کرده بود

بعد گفت دیگه چی می بینی؟؟؟؟؟؟؟

هر چی فکر کردم چی بگم هیچی تو فکرم نیومد

بعد به میثم گفتم میثم بیا و تو بقیه ی فالش رو بگیر

میثم هم که اینقدر خندیده بود چشماش قرمز شده بود

اومد و به دخترا گفت واقعا حرفای اینو باور کردید

که دخترا گفتن : مگه دروغ بود؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه نتونستم جلو خودم رو بگیرم و زدم زیر خنده

تا من خندیدم و اونا فهمیدن که خالی بستم اینقدر عصبانی شدن که نگو

ولی بعدش دوباره به سادگیه خودشون خندشون گرفت و بعد یکیشون گفت

خیلی شوخیه بی مزه ای بود

اومدم جوابشو بدم که

میثم دستمو گرفت و گفت پاشو بریم دیره

و بعد هم پول میز رو حساب کردیم و رفتیم.

جاتون خالی بیرون چقدر با میثم خندیدیم.

 

فال قهوه

 

خوب داستان بسه

یه نفر اومده بود و گفته بود مگه تو دختری که رمان میخونی؟

باید در جواب این شخص بگم که:

آخه طفل معصوم

کی گفته فقط دخترا رمان میخونن

اگه اینجوری بود که رو رمان ها مینوشتن مخصوص دختران

بعدش هم من دخترم یا تو که خودت رو معرفی  نمیکنی و نظر میدی و در میری؟!! ترسو

اگه جوابتوهنوز نگرفتی به من بگو و یه ایمیل هم بده تا جوابت رو بدم تا قانع شی

 

بعدش اگه من دستم به این بلاگفا برسه

خیلی نامرده

باید بگم که این بلاگفا جون به قالب من ایراد گرفته

و وقتی بخوام تغییری توقالبم بدم میگه

استفاده ازقالبهای تبلیغاتی امکان پذیر نمی باشد

داداش من تبلیغات کجا بود؟!!!!!!!!!!!!!!!!

واسه همین آقا رضا که اومدی و انتقاد کردی و گفتی باسلونا نه بارسلونا.

خودم قبل از اینکه تو بگی متوجه شده بودم

ولی نمیتونم درستش کنم چون این بلاگفا ایراد می گیره

آقا جون من نوشتم باسلونا تو بخون بارسلونا

خوب اشتباه تایپیه دیگه

پیش میاد

 

فدای همتون

تا بعد

+ نوشته شده در 17:28 توسط مجید.
یکشنبه 3 دی1385

بازم من!!!!!!!!!!

سلام

خوفید؟

امروز کلاسو تعطیل کردم تا آپ کنم

خوبه؟؟؟؟

دیشب تا ساعت 4 بیدار بودم

حتما می پرسی چه کار میکردم

داشتم کتاب مودب پور رو می خوندم

مودب پور رو نمیشناسی؟؟؟؟؟؟

نویسنده ی مورد علاقه ی من

وای که رماناش چقدر قشنگه

بعد از زمان های "پری چهر" "یاسمین" و "شیرین"

دیشب هم رمان "گندم" رو تموم کردم

مگه میتونستم نصفه کاره ولش کنم

با اینکه شدیدا خوابم میومد

ولی هی میگفتم یه صفحه دیگه رو هم بخونم بعد بخوابم

یه دفعه دیدم پونصد صفحه رو تموم کردم و ساعت چهاره

جاتون خالی هی خوندم و گریه کردم

البته همش گریه نبودا

یکی از خصوصیات رمان های مودب پور اینه که تا وسطاش تا جایی که بتونی می خندی

بهترّّّّّّه بگم که از خنده دل درد میگیری

بعد آخراش تا جایی که میتونی گریه میکنی

باور نمیکنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هر کی باور نداره بره یکی از رمان های مودب پور و بخونه تا باور کنه...

...

2.دیروز طبق معمول شنبه ها رفتم سینما

در واقع شنبه ها سینما فرهنگ پاتوق منه

بعضی وقتا هم مجبور میشم فیلم های تکراری ببینم

مثل دیروز

بزار از اول بگم:

دیروز رفتم پیش دانشگاهیم

سر زنگ زیست یه اس ام اس اومد

"پاشو مدرسه رو بپیچون بریم سینما"

(این فضولی ها به شما نیومده که کی بود)

در هر صورت  رفتیم  سینما فرهنگ

سه تا فیلم رو پرده  داشت

1. م مثل مادر

2. وقتی همه خواب بودند

3. گیس بریده

که دوتای اولیشو دیده بودیم

سومیش هم بلیطاش تموم شده بود

ما هم مجبور شدیم بریم م مثل مادر رو دوباره ببینیم

ولی خدا وکیلی آدم هزار دفعه هم این فیلمو ببینه سیر نمیشه

محشره......

دقیقا مثل رمان های مودب پور

با این تفاوت که تو رمان های مودب پور هم میخندی هم گریه میکنی ولی تو این از اولش گریه میکنی

داشت سینما رو سیل میبرد

دختر و پسر زن ومرد خلاصه همه گریه میکردن

یادتون باشه خواستید برید م مثل مادر رو ببینید یه جعبه دستمال کاغذی با خودتون ببرید

 

...

دیگه دستام خسته شد

واسه امروز بسه

 BYE

+ نوشته شده در 16:12 توسط مجید.