تبليغاتX
یک دنیا یک قلب یک وبلاگ
دوشنبه 21 اسفند1385
happy brithday

پس کادوهاتون کو ؟!!!

پا شدید دست خالی اومدید تولد من؟!!

امروز بیست و یکم اسفنده

روزی که برای من خیلی مقدسه

روز تولدم

ولی چه تولدی؟!!!!

شاید دوباره مثل سالای پیش خونوادم تولد منو فراموش کردن

همیشه تولدهای من برعکس خواهرم بوده

همیشه برای خواهرم تولدی با شکوه می گرفتن که کل فامیل و آشناها تو اون دعوت داشت

ولی تولدهای من یه تولد کوچیک با خانواده بوده یا اصلا کلا فراموش میکردن

تو خونه بین منو خواهرم خیلی تفاوت بوده هست و خواهد بود

مخصوصا بابام

خیلی بین ما تفاوت میذاره

اصلا ولش کن

من اومدم اینجا جشن بگیرم یا درد و دل کنم؟

مهم اینه که اونی که نباید فراموش کنه فراموش نکرده

مهم اینه که هنوز از خواب پا نشدم سه تا اس ام اس اومده و تولدم رو تبریک گفتن

مهم اینه که میخوام به این مناسبت امشب  دوستامو شام بیرون  دعوت کنم

مهم اینه که الان همینجا  میخوام باشماها یه جشن بگیرم

جشنی که شاید خیلی کوچیک باشه

ولی برای من خیلی بزرگه

به همین سادگی

از هیچکس هم کادو نمیخوام

همین که اومدید برای من از صد تا کادو با ارزش تره

 

                

مسافرت اصلا بهم خوش نگذشت

دلیلش رو بعدا میگم

 

+ نوشته شده در 15:12 توسط مجید.
چهارشنبه 16 اسفند1385

ای حس لعنتی  بزار آپ کنم!

اعتراف میکنم که هیچ حسی منو به سمت آپ کردن نمیکشه!

بعضی وقتا حرف واسه زدن هست اما انگیزه برای نوشتن نیست!

بعضی وقتا هم بر عکس

انگیزه هست حرف نیست!

مدرسه نرفتم

یعنی حسش نبود که برم

دبیرهامون هر وقت منو میبینن میگن:

مجید خیلی غیبت داری واحدات رو حذف میکنیم

به جهنم

باورتون میشه از اول بهمن تا حالا مدرسه نرفتم؟!

دروغ نگم هفته ی پیش یه روز رفتم تا به دوستام یه سری بزنم

هتل دیگه

باور ندارین برید از بچه های شهرک غرب  بپرسید

همشون هتل جابر رو میشناسن

...

یه مسئله ای هست که نمیتونم باهاش کنار بیام

اینکه اون روز سیامک چه دلیلی داشت که بیاد معذرت خواهی کنه؟

فکرمو بدجور به خودش مشغول کرده

هرجور میخوام فراموشش کنم نمیتونم

ای کاش اون روز وایساده بودم و بققیه ی حرفاشو هم میشنیدم

...؟

م مثل ملاقلی پور

خیلی ناراحت شدم وقتی شنیدم فوت کرده

کاراش محشر بود

ولی افسوس ...

 

 

فردا دارم میرم مسافرت

مسافرت تنهایی

دلم گرفت تو این تهران

میخوام دو روز تفریح کنم

 

 

+ نوشته شده در 16:14 توسط مجید.
شنبه 5 اسفند1385

نمیدونم چمه؟

یا بهتر بگم چه مرگمه؟

تا کی باید نامردی زمونه رو ببینم

تا کی باید نامردیه این رفیقا رو ببینم

ظهر پنجشنبه رو تختم خوابیده بودم و رفته بودم تو فکر

همراه با آهنگ های رضا صادقی

یک باره به خودم اومدم و دیدم گوشیم داره  زنگ می خوره

شمارش نا آشنا بود

جواب دادم

بله

سلام آقای قادری؟

صدای یه خانم بود

بله بفرمایید

از آموزشگاه کامپیوترتون تماس میگیرم

من:خانم ایزدی شما هستید(منشیمون)

بله آقای قادری ساعت کلاس امروزتون تغییر کرده و از ساعت 5:30 تا 7 کلاس دارید

خیلی ممنون

خداحافظ

خیلی خوب شد 1:30 دیر تر میرم و بیشتر میتونستم فکر کنم

دوباره تو فکر فرو رفتم

5دقیقه بعد دوباره گوشیم زنگ خورد

من:بله

اون : سلام مجید

من : سلام (صداش غریبه بود یه لحظه تو ذهنم مرور کردم ممکنه کی باشه مهدی . جلال . میثم . متین . محمد.بنیامین  ...)

نه صداش شبیه هیچ کدوم نبود

پس گفتم:ببخشید شما؟

اون:نشناختی؟

اون:سیامکم

یه لحظه جا خوردم

(سیامک صمیمی ترین دوست سال دوم و سوم دبیرستان من بود که پارسال سر یه مسئله ای با هم حسابی دعوا کردیم

 و از اون موقع دیگه با هم رابطه ای نداشتیم)

چند لحظه سکوت کردم

مونده بودم چی بگم

نمیدونستم چه برخوردی بکنم

تا دوباره سیامک گفت:الو چرا حرف نمیزنی؟

من : چی باید بگم؟

سیامک : گذشته رو فراموش کن

سیامک : خوب چه خبرا؟

واقعا نمیدونستم چی بگم

من : سلامتی

سیامک : مجید دلم واست تنگ شده میخوام ببینمت

من:کاری داری؟

سیامک : نه همینجوری میخوام ببینمت اشکالی داره؟

من : نه کجا بیام؟

سیامک:هر جا که تو بگی

من :برای من فرقی نداره

معلوم بود داره با یه نفر مشورت میکنه

بعد از چند لحظه گفت: بیا همون پاتوق قدیمی خودمون

من:کافی شاپ گلدیس؟

سیامک: آره خوبه؟

با اینکه با خودم عهد کرده بودم که دیگه تو اون کافی شاپ نرم ولی قبول کردم

قرارمون شد ساعت 7:30

خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم

یعنی با من چکار داشت؟

خیلی مشکوک میزد

نیم ساعت بعد پا شدم حاضر بشم برم کلاسم

ذهنم خیلی مشغول بود

رفتم یه دوش گرفتم

لباسامو پوشیدم

ساعت 7:30 از کلاساومدم بیرون

از کلاسم تا کافی شاپ گلدیس فقط 2 دقیقه راه بود

ولی نمیخواستم سر ساعت برم سر قرار تا فکر نکنه برام خیلی مهم بوده

واسه همین تصمیم گرفتم یه کم تو خیلبون قدم بزنم

با بیست دقیقه تاخیر رفتم سر قرار

تا رفتم تو سیامک رو دیدم که برام دست بلند کرد تا برم اونجا

رفتم پیشش و دست دادم و نشستم

هر جای این کافی شاپ برام یه خاطره بود

خاطرات ... خاطرات ...

و دیگه تصمیم گرفته بودم تا اینجا نیام

تا این خاطرات دیگه زنده نشن

تا امروز که دوباره به اینجا برگشته بودم

بعد از احوال پرسی سه  تا نسکافه سفارش داد

پرسیدم چرا سه تا

گفت بهت میگم

بعد دوباره نشست و گففت چقدر تغییر کردی

خنده ی تلخی زدم و گفتم تو هم خیلی تغییر کردی

بعد گفتم خوب بگو ببینم چکار داری؟

گوشیش زنگ زد

جواب داد خیلی آروم صحبت میکرد نمیفهمیدم چی میگه

بعد شروع کرد به صحبت

میدونی مجید ما با هم خیلی خاطرات داشتیم مگه نه ؟ از دو سالی که با هم همکلاس بودیم از پژوهش سرا از این کافی شاپ

یه دفعه دیدم دستشو بلند کرد وبه یه نفر اشاره کرد

بر گشتم ببینم به کی داره اشاره میکنه

یه لحظه نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم

نازنین بود

(نازنین دوست صمیمیه ویدا بود که با اون تو پژوهش سرا همکلاس بودیم و بعد از فوت ویدا به من زنگ زد و گفت میخواد با من دوست بشه

و گفتم نازنین بار آخرت باشه که همچین غلطی میکنی ای کاش ویدا زنده بود و میدید که صمیمی ترین دوستش چجوری داره به اون خیانت میکنه

 و گوشی رو قطع کردم ولی فرداش باز هم زنگ زد . دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم .)

اومد جلو سلام داد و دستشو دراز کرد تا دست بده با اخم دست دادم

به سیامک گفتم پس نفر سوم این بود .آره؟

دلم میخواست پاشم و یه سیلی بزنم تو گوش نازنین

سیامک گفت : مجید من و نازنین خیلی وقته با هم دوستیم اون موقع هم که نازنین به تو زنگ زد من ازش خواسته بودم این تقصیری نداره

با عصبانیت گفتم چرا؟

گفت نمیدونم میخواستم ازت انتقام بگیرم و بهت ثابت کنم که تو ویدا رو هیچ وقت دوست نداشتی و بعد از مرگ اون با صمیمی ترین دوستش ...

حرفشو ادامه نداد

لال شده بودم نمیدونستم چی بگم

تا دوباره ادامه داد ولی اون روز به من ثابت شد که تو واقعا ویدا رو دوست داری....

دوباره حرفشو خورد و ادامه نداد

دیگه نمیتونستم بقیه ی حرفشو گوش بدم

پا شدم تا برم

که گفت مجید حرفام تموم نشده

گفتم دیگه نمیخوام حرفاتو گوش کنم

یه لحظه نازنین رودیدم اشک تو چشماش اشک جمع شده بود

از اصبانیت جلوی چشامو خون گرفته بود

بر گشتم به سیامک گفتم به حرمت اون نون ونمکی که با هم خوردیم هیچی بهت نمیگم

و رفتم پول میز رو حساب کردم و رفتم طرف در

در رو که باز کردم بر گشتم و سیامک رو نگاه کردم

داشت منو نگاه میکرد

نازنین هم همچنان سرش پایین بود

زود رومو برگردوندم و زدم بیرون

خیلی عصبانی بودم

من و سیامک با هم خیلی صمیمی بودیم

بعد اون اینجوری نامردی کرد

باورش برام واقعا مشکل بود

ای کاش اصلا نمیرفتم سر قرار

...

همین روزا میخوام گوشیم رو بفروشم

تا امثال سیامک دیگه شمارمو نداشته باشن

ببخشید دیگه نمیتونم ادامه بدم

واسه امروز بسه

 

 

+ نوشته شده در 13:9 توسط مجید.