
سلام
الان تو مغزم پر از سوژست
ولی نمی دونم کدومش رو بنویسم
وبعضی هاش رو هم به دلایلی نمیتونم بنویسم
امروز برای اولین بار از اول مهر پارسال ساعت پنج صبح رو دیدم!!!!!!!
کلی با خودم کلنجار رفتم تا تونستم بیدار شم
آخه امروز اولین جلسه ی شهر , آموزش رانندگیم بود
نامردا برناممو امروز و فردا گزاشتن ساعت ۶ صبح
...
این جلال چه آدم با حالیه
وقتی با همیم جز خنده کار دیگه ای نداریم
هر چیزی رو سوژه ی خنده میکنیم
سر کلاس کامپیوتر استادمون به ما میگه شما دو تا شیطان نباشید آدمیزاد هم نیستید
از بس که تو کلاس سر به سره این استادمون میزاریم
بیچاره دیگه از آدم کردن ما نا امید شده
دیروز نوبت منشیه آموزشگامون بود تا سر کارش بزاریم
چون یه سوژه ی توپ ازش گیر آورده بودیم و ...
هفته ی قبل برای اولین بار بعد از عید رفتم مدرسم (همون پیش دانشگاهی هتله)
با نیم ساعت تاخیر رفتم سر کلاس
این دبیرمون منو راه نمیداد
میگفت از اول ترم دوم که غایب بودی حالا یه جلسم که اومدی با تاخیر تشریف آوردی
ولی مگه میشه دبیری نتونه منو به کلاس راه بده
بعدش هم رفتم سر کلاس شروع کردم با میثم و فرید صحبت کردن
آخه خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودیم
زنگ دوم هم به علت داشتن زنگ مزخرفی به نام فیزیک مدرسه نموندم
اومدم که بپیچونم دیدم که در قفله
نمردیم و یه بار هم که شده دیدیم در مدرسمون قفله!!!!
این یه مورد رو هم باید جزء عجایب هفتگانه ثبت کنن
مگه در هتل رو هم قفل میکنن؟!!!!!!!!!!
واسه همین از در رفتم بالا
همینکه رفتم بالای در تا اومدم بپرم پایین
به لحظه بر گشتم دیدم ناظممون مثل جن پشت سرم وایساده
ولی دیگه دیر شده بود و پریده بودم پایین
از قدیم گفتن پیش قاضی و ملق بازی
یا باید بر میگشتم و اون فیزیک رو تحمل میکردم
یا اینکه باید بیخیال همه چیز میشدم و میرفتم...
و راه دوم رو انتخاب کردم
... .
تنهایی + تاریکی + بارون (به مقدار بیشتر از بی نهایت!) + سکوتی مملو از صدای بارون!
عاشقانه این معجون را دوس دارم!
... .

این چه وبلاگیه؟؟؟
این چه وبلاگیه که انگار نویسندش مرده؟؟؟
فقط بلده بره مسافرت و دیر دیر آپ کنه
قالبش هم که خیلی وقته عوض نشده
دل نویسندش هم برای همه ی دوستاش تنگ شده
الانش هم قرار نبود اینجا باشم
اما هستم
الانم دارم فکر میکنم
به این که این چند وقته چه اتفاق غیر معمولی افتاده که بشه سوژه ی آپ کردن
آخریش این بود که دو روزه به علت مسمومیت دل درد شدیدی داشتم
یه دل درد مشکوک به آپاندیس
دیروز هم فقط بیمارستان بودم
ولی خدا رو شکر آپاندیس نبود و مسمومیت شدید تشخیص داده شد
سوژه ی قبلی هم که دوباره مسافرت
امسال این مسافرت های ناگهانی تمومی نداره
دوباره هفته ی قبل بعد از آپ کردنم
یعنی شب پنج شنبه دوباره رفتم مسافرت
تا روز سه شنبه که برگشتم
ولی دیگه تموم شد
دیگه نمیرم
...
ای کاش هنوز ذهن هشت , نه ماه پیش رو داشتم
اون موقع میدونستم چی باید بنویسم
دلم برای فکرای اون موقع تنگ شده
نمیدونم درگیری هام زیاد بود و تازه
یا فکرام زیاد بود
هر چی بود فوق العاده بود
برا خودم واقعا متاسفم
اون همه ففکر کجا رفته نمیدونم!
...
دیگه وقت واسه نوشتن ندارم
چون اول باید برم به دوستام سر بزنم
بعد برم حموم
بعد حاضر بشم برم کلاس رانندگی
پس فعلا ![]()
![]()
این دفعه سوژه ای برای عکس نبود
سلام
اول از همه سال نو مبارک
خیلی دیره. نه؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
الان دلیلش رو عرض میکنم
یه مسافرت ناگهانی تمام برنامه های منو خراب کرد
اول قصد داشتم روز عید آپ کنم
ولی یه هو تصمیم گرفتیم بریم مسافرت
و تمام برنامه های من به هم ریخت
تو عید هم که کافی نت باز نبود که برم از کافی نت آپ کنم
و همه چیز دست به دست هم داد تا من الان بیام و عید رو تبریک بگم
همین الانش هم من تنهایی برگشتم
و تا دوسه روز دیگه که خونواده برگردن تنهام
همه چیزه تنهایی خوبه بجز این ناحار و شام نداشتن
الان ناحار ندارم و مجبورم برم بیرون
...
سال 1385 هم گذشت
سالی که برای من پر از فراز و نشیب بود
پر از خاطرات تلخ و شیرین
این اولین پستم تو سال 1386
سالی که امیدوارم فقط خاطرات شیرین داشته باشه
هر چند که امکان پذیر نیست
...
از این به بعد قول میدم سر وقت بیام و آپ کنم
با اینکه بعد از عید سرم خیلی شلوغ میشه
چون باید شروع کنم درس خوندن واسه کنکور
بعد هم کلاس کامپیوتر و رانندگی
ولی با این حال قول میدم به موقع بیام آپ کنم
سال خوبی داشته باشید![]()
فعلا ![]()
