تبليغاتX
یک دنیا یک قلب یک وبلاگ
جمعه 28 اردیبهشت1386
رکسانا

 

بعد از مدتها سلام

امروز از کجا شروع کنم به نوشتن؟؟؟؟

از هفته ی قبل

پنجشنبه هفته ی قبل رفته بودم نمایشگاه کتاب

یه چند تایی کتاب میخواستم

راستی بزار اینو بگم

تو نمایشگاه بعد از اینکه چند تا کتاب واسه کنکورم گرفتم

رفتم دنبال کتابای مودب پور

همه ی سالن انتشارات عمومی رو گشتم

ولی هر چی بیشتر گشتم کمتر یافتم

باورتون نمیشه وقتی دیگه نا امید شده بودم

کنار یه غرفه وایسادم تا یه خورده فکر کنم که انتشاراتی که کتابای مودب پور رو چاپ میکنه چی بود

داشتم فکر میکردم که تو ویترینه غرفه ی بغل دستیم رو یه نگاه کردم

دیدم کتاب گندم مودب پور اونجا بود

رفتم جلو تر دیدم همه ی کتاباش هست

داشتم از خوشحالی بال در می آوردم

رکساناش رو گرفتم ولی کژالش رو تموم کرده بود

تا ساعت ۴ هر چی کتاب لازم داشتم گرفتم

سوار مترو شدم که برگردم خونه

خیلی خسته بودم

یه دفعه دیدم یه نفر داره میگه داداش , داداش

چشمامو وا کردم که دیدم یه نفر وایساده جلوم و میگه داداش ایستگاه آخره پیاده شو

وای خدای من خوابم برده بود و تا ایستگاه مرقد امام رفته بودم

قسمت رو می بینی

شب جمعه نا خواسته رفته بودم اونجا

زود پیاده شدم و رفتم بهشت زهرا

چند تا شاخه گل مریم گرفتم

عاشق گل مریمم

رفتم سر خاک ویدا

چند تا از فامیلاشون اونجا بودن

رفتم یه گوشه نشستم تا اونا برن

وقتی رفتن رفتم اونجا

همونجا نشستم

گلها رو گذاشتم رو سنگش

رفتم تو فکر

فکر اون زمان که باهم بودیم و اون چند ماه خاطراتمون

فکر اینکه داشتم کم کم فراموش میکردم

آخرین بار پنجشنبه ی آخر سال پیش بود که اومده بودم

تا امروز که نا خواسته به اینجا کشیده شده بودم

نمیدونم چند دقیقه تو فکر بودم

اصلا تو این دنیا نبودم

با صدای یه نفردوباره برگشتم

آقا...

آقا...

گونه هام خیس خیس بود

زود اشکامو پاک کردم و سرمو گرفتم بالا

یه پسر بود

دستش یه جعبه خزما بود

گفت بفرمایید

برداشتم

رفت

... .

کتاب رکسانای مودب پور رو تو یه روز و نیم خوندم

خیلی قشنگ بود

مثل کتابای دیگش

من عاشق کتاب یاسمینشم

پریچهرشو هم خیلی دوست دارم

همه ی کتاباشو دوست دارم

ولی این دوتا رو یه خورده بیشتر

... .

 

ماها تو این زندگی تنگمون هی پاهامون به هم می پیچه و رو سر و کول هم زمین می خوریم و خیال می کنیم تقصیر اون یکیه. غافل از اینکه ، این زندگیمونه که تنگه! و ماهارو به جون همدیگه می اندازه...
                                                                                    جلال آل احمد

+ نوشته شده در 14:23 توسط مجید.
دوشنبه 17 اردیبهشت1386

دیروز بعد از ظهر دلم خیلی گرفته بود

حوالیه ساعت ۵

پا شدم رفتم تو حیاط

عاشق باغچه ی حیاطمونم

هر وقت دلم میگیره میرم اونجا

وقتی به باغچمون آب میدم

عطری بلند میشه که مستم میکنه

و برای لحظاتی همه چیز رو فراموش میکنم

ازبین درختای باغچمون من عاشق درخت سیبم

با اینکه هنوز خیلی کوچیکه ولی خیلی دوستش دارم

گاهی اوقات پنجره ی اتاقمو باز میکنم و مدتها میشینم  تماشاش میکنم

آخه پنجره ی اتاقم دقیقا روبروی باغچمون و اون درخت سیب باز میشه

همونطور که داشتم به گلها آب میدادم صدای گوشیم از تو اتاقم اومد

بدو بدو اومدم سمت پنجره ی اتاقم و از دیوار اومدم بالا و پریدم تو اتاق

ولی دیگه دیر شده بود و قطع کرده بود

رفتم تو missed call

نگین بود

با خودم گفتم چند لحظه صبر کنم دوباره زنگ میزنه

رفتم نشستم لبه ی پنجره منتظر زنگش

ولی دیگه زنگ نزد

من زنگ زدم

با شور و شوق زیادی گوشی رو برداشت

گفت چرا زنگ زدم جواب ندادی؟

منم قضیه رو برااش گفتم

گفتش فکر کرده از قصد نمی خوام جوابشو بدم

واسه همین دیگه زنگ نزده بود

گفتش که فردا (امروز) تولدمه باید بیایی

گفت مامانش  هم اجازه داده

آخه مامانش هم منو میشناسه

حالا قضیش مفصله فقط تا این حد بگم که مامانش بعد از اون قضیه خیلی به من اعتماد داره

منم گفتم باشه میام

نگین هم مثل من دلش گرفته بود

واسه همین گفتیم بریم بیرون

قرارمون شد ساعت 7 سر کوچشون

وقتی گوشی رو قطع کردم رفتم تو فکر

فکر اینکه بعضی اوقات چقدر مغرور میشم

تقریبا دو هفته پیش منو نگار با هم حرفمون شد

از اون به بعد دیگه به هم زنگ نزدیم

یا بهتر بگم زنگ نزدم

اون هفته ی قبل یه بار زنگ زد ولی من جواب ندادم

و دوباره امروز اون بود که زنگ زد و منو واسه تولدش دعوت کرد

و من...

خیلی از رفتار خودم پشیمون شدم

با خودم گفتم امروز جبران میکنم

و زود رفتم حاضر شدم

ساعت 6:30 سر کوچشون بودم

بعد از یه ربع اومد

به پیشنهاد اون رفتیم تئاتر

چون شدیدا نیاز به چند ساعت خندیدن مطلق داشتیم

به قول نگین

ما هر وقت دلمون میگیره یا باید مثل  زمانی که با هم رفتیم فیلم میم مثل مادر گریه کنیم

یا مثل دیشب بخندیم

...

دیگه وقت ندارم بیشتر بنویسم چون هزار تا کار دارم

پس فعلا

...

 

+ نوشته شده در 15:14 توسط مجید.
سه شنبه 11 اردیبهشت1386
دو روز سواستفاده با طعم گواهینامه

جمعه شب مامان و بابام میخواستن دو روز برن کیش

و من واسه این دو روزه کلی نقشه کشیده بودم

اولین نقشم این بود:

شب با بابا و مامانم رفتم فرودگاه

بابام ماشینو تو پارکینگ فرودگاه پارک کرد

وقتی رفتیم تو پارکینگ همه ی حواسم این بود که

بابام قبضی که از مسئول پارکینگ میگیره کجا میزاره

حالا دلیلش رو میگم

و دیدم گذاشت تو داشبرد ماشین

اولین مرحله ی اولین نقشم به خوبی انجام شد

وقتی اونا پرواز کردن و رفتن

اومدم خونه

رفتم سر وسایل بابام تا سوئیچ یدک ماشینشو پیدا کنم

همه جا رو گشتم

تا بالاخره پیداش کردم

صبح شنبه اولین کاری که کردم پاشدم رفتم فرودگاه سر ماشین بابام

و قبضو دادم به مسئول پارکینگ و پیچوندمش

تا ظهر تو خیابونا چرخیدم

آخ که عاشق رانندگیم

و این یه فرصت خوب بود که چند ساعتی ماشینش دست من باشه

اگه بابام بفهمه که ماشینشو پیچوندم خونمو میریزه

بدون گواهینامه . بدون بیمه ...

خلاصه چند ساعتی که چرخیدم رفتم گإاشتم سر جاش

هیچ مدرکی هم از خودم به جا نذاشتم

به جز دو مدرک که اگه بابام تیز باشه میفهمه:

۱.ساعت ورود به پارکینگ ساعت 20 جمعه بوده

ولی حالا شده بود شنبه ساعت 16.

۲.وقتی ماشینو پیچوندم باک بنزینش پر بود

وقتی گذاشتم سر جاش نصفه شده بود.

بعد از اینکه ماشینو گذاشتم سر جاش رفتم مغازه ی بابام رو باز کردم

دیگه این یکی با اجازه ی خودش بود

کلیدش رو هم از خودش گرفتم

حدود ۲ ساعت وایسادم اونجا و حدود 15 تومان زدم به جیب

و از اونجایی که ته جیب من سوراخه و پول توش نمیمونه

همون شب با ... شام رفتیم بیرون

...

صبح یکشنبه ساعت 7 امتحان رانندگی داشتم

اول امتحان آیین نامه رو باید میدادم

که خوشبختانه لبه مرزی قبول شدم

بعد از قبول شدنم تو آیین نامه

سرهنگه گفت بیا اینجا پشت پاسخ نامت این جمله رو که میگم بنویس

منم گفتم ببخشید جناب سرهنگ برای گواهینامه باید امتحان دیکته هم بدیم؟

که سرهنگه گفت ببین پسر جون بفهم داری به کی تیکه میپرونی

بعد شروع کرد به گفتن:

گواهینامه یک سند است که باید به مامور ترافیک ارایه کنیم

اینقدر که به این مربی کامپیوترمون و دبیرای پیش دانشگاهیم تیکه پروندم عادت کردم

دوباره برگشتم گفتم اگه ارایه نکنیم چی میشه؟

گفت مثل اینکه زبون آدم سرت نمیشه که اینجا جای خوشمزگی نیست

بعد گفت پایینش رو امضا کن و انگشت بزن

منم که میخواستم لجشو در بیارم گفتم

امضا نمیکنم مهر میزنم

ایندفعه دیگه خودش هم خندش گرفت

خلاصه امضا کردم و انگشت زدم و رفتم واسه امتحان عملی

نشستم پشت ماشین و حرکت کردم

هنوز چند قدمی نرفته بودم که افسره بهم گیر داد

چرا فرمون رو یه دستی گرفتی؟

میخواستم یه دونه بزنم تو سر خودم که اینقدر حواس پرتم

آخه صبح تو راه که میومدم با خودم مرور کرده بوم که:

اول کمربند ببندم

دوم آیینه رو تنظیم کنم

و...

و آخرین موردش این بود که فرمون رو یه دستی نگیرم

آخه عادت کردم پشت ماشین که میشینم یه دست رو فرمون یه دست رو دنده

خلاصه با یک اشتباه که همون فرمون گرفتنم بود قبول شدم

...

دیشب بابا و مامانم برگشتن

فکرنکنم بابام فهمیده باشه

چون اگه فهمیده بود صبح که من خواب بودم

قبل از اینکه بره سر کار میومد گیر میداد

دیگه واسه ایندفعه بسه

 

+ نوشته شده در 12:27 توسط مجید.
سه شنبه 4 اردیبهشت1386

سلام

چرا چپ چپ نگاه میکنید

خوب وقت ندارم بیام آپ کنم

تو این چند روزه خیلی سوژه واسه آپ برام رخ داده

ولی از اونجایی که جاسوس تو وبلاگم هست نمیتونم بگمشون(یه وقت توهین به کسی نشه)

ادما معمولا از نظر خبر چینی سه دسته ان

اولین دسته اونایین که خدا وکیلیش رازدارن و قابل اطمینان برای بازگو کردن رازها پیش اونا

دومین دسته اونایین که نمی تونن زیاد راز داری کنن و همه هم اونا رو میشناسن و

سعی میکنن کمتر پیش اونا چیزی بگن

و سومین دسته از همه خطر ناک ترن

اونایی که به ظاهر خودشون رو راز دار نشون میدن ولی از دسته دومی ها خیلی دهن لق ترن

و کافیه یه چیزی رو بفهمن مثل bbc خبر رو پخش میکنن

از این آدما خیلی باید ترسید

ولی دیگه واسم مهم نیست بره هر جایی که دوست داره دهن لقی کنه

...

امروز باید زودتر بنویسم چون ساعت 1 برای ناحار با جلال و دو نفر دیگه داریم میریم بیرون

آدم هر کاری که برای این جلال بکنه کمه

واقعا که با معرفته

اینو به من ثابت کرده

امروز هم زنگ زدم و دعوتشون کردم

میدونید از کی معرفت این جلال به من ثابت شد؟؟؟؟

تو عید اگه یادتون باشه یه چند روزی خونه تنها بودم

یعنی با خانواده مسافرت بودم و من برگشتم تا چند روزی خونه باشم و بعد دوباره برم

تو این چند روزه شام و ناحار که از بیرون میگرفتم

بعد هم رفتم کلاس رانندگی ثبت نام کردم

هر روز هم که سینما و بیرون و...

روز آخر هم که رفتم استادیوم بازی پرسپولیس و استقلال

واسه همین هر چی پول داشتم تو اون چند روزه خرج شد

از استادیوم که بر گشتم ساکمو جمع کردم و اومدم برم که دیدم فقط 1000 تومان پول دارم

به هر چی رفیق داشتم رو انداختم تا یه کم پول قرض کنم تا بلیط بگیرم و برم

ولی همشون میگفتن نداریم در صورتی که همشون داشتن و نمیخواستن بدن

در حای که دیگه نا امید شده بودم به جلال زنگ زدم و تا فهمید که پول احتیاج دارم گفت تا

۱۰دقیقه دیگه میام در خونتون

و بعد ها هم که میخواستم پس بدم پولشو هر کاری کردم پس نگرفت

و از اون موقع بود که واسه جلال هر کاری که از دستم بر بیاد میکنم

...

مامورا فقط به ما گیر نداده بودن که دادن

یکشنبه بعد از ظهر با جلال داشتیم از کلاس بر میگشتیم که به موهامون گیر دادن

آخه موهای دوتامون دو متر رو هوا بود

تا مرز قیچی شدن مو رفتیم و برگشتیم

شانس آوردیم مامور ما رو سپرد به یه سرباز شهرستانیه ساده که موهامون رو بزنه

ما هم مخ سرباز رو زدیم و پیچوندیم

... .

آخر از همه هم اینو بگم که عمرا کسی بتونه با چرت و پرت (استعاره از کامنت) نوشتن

(مثل سوده)منو ناراحت کنه

اصلا عمرا کسی بتونه منو ناراحت کنه

جایزه میزارم برا کسی که بتونه منو ناراحت کنه

سوده بیخودی سعی نکن موفق نمیشی!!!

فعلا

+ نوشته شده در 12:2 توسط مجید.