تبليغاتX
یک دنیا یک قلب یک وبلاگ
چهارشنبه 27 تیر1386


* سلام

تقریبا یک سال از اولین پستی که تو اینجا نوشتم میگذره

هنوز هم عاشق اینجام

مثل همون روز اول

پارسال ...
روزی شبیه امروز ...
یک مرد!
یک زن!
یک وبلاگ!
یک مشت خاطرات!
دو مشت آرزو
تمام!
.
.
.
حالا !
یک مرد اینجا!
و یک زن هزار کیلومتر دورتر!

...

* کامنت های مشکوک

جریان این کامنت های مشکوک چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مثل این یکی...

نویسنده: کسی که می خوای سر به تنش نباشه                           جمعه 22 تير1386 ساعت: 0:15

سلام به آقا مججیدد پسر تنها!!!
میدونی خیلی نامردی؟
نمیدونی؟
اشکال نداره من بهت میگم:تو یه شخص مارمولک در ظاهر مظلوم
راستی خیلی هم روو داری با اینکه از محل ما رفتی بازم ول کن نیستی تو محل پیدات میشه.
یه خواهشی دارم ازت تو که نذاشتی من به وحید برسم حداقل بذار تو تنهایی خودم بسازم و بسوزم.دیگه نمیخوام تو محل ببینمت.خواهشن دیگه نیا

...

* خیلی مشکوکه... نه؟؟؟؟

من که هر چی خوندمش نفهمیدم منظورش چیه.

آخه یکی نیست به این آدم بگه من خودم همه رو سر کار میزارم بعد تو میخوای منو سر کار بزاری؟

تو محله ی قبلی ما فقط یه نفر آدرس وبلاگ منو میدونه که خودش میدونه کیه...

برو خودتی...

...

* آدم وقتی معتاد یه چیزی میشه عمرا نمیتونه اونو ترک کنه

حتی اگه ترک کنهیه روزی دوباره بر میگرده سر پله ی اول

مثل من...

اینقدر معتاد sms بازی و فک زدن شده بودم که بیشتر از چند روز نتونستم دوریش رو تحمل کنم

و دوباره رفتم سر پله ی اول

یه خط دیگه گرفتم

البته فرقش با اون خط قبلی اینه که فعلا از اون مزاحم ها خبری نیست

پدر اعتیاد بسوزه...

...

* دیگه از چی بنویسم؟؟؟؟

از این که بردنم کلانتری؟؟؟ِ؟

یا از پارتی پنجشنبه ی گذشته؟؟؟

یا از دسته گلی که با پسر خالم آب دادیم؟؟؟؟؟؟؟؟

یا از ...

ولش کن از هیچ کدوم نمینویسم باشه واسه یه موقع دیگه

 

+ نوشته شده در 12:43 توسط مجید.
شنبه 9 تیر1386
 

و بالاخره تشریف فرما شدم

و بالاخره اومدم تا بگم زندم و نمردم

و اومدم با یه دنیا انرژی...

یک هفتس خیلی حالم خوبه

از وقتی خط موبایلمو فروختم اینجوری شدم

خیلی ها باور نمیکردن من این خط رو بفروشم

و وقتی میگفتم میفروشمش همه به شوخی میگرفتن

یادتونه یه بار گفتم میفروشمش...

بعد از اون قضیه ی سیامک بود

ولی هیچ کس جدی نگرفت

و هفته ی پیش با افتخار دادمش رفت

وقتی از مغازه ی طرف بیرون اومدم انگار یک کوه رو از دوشم برداشتن

دیگه روزی نبود که مزاحم نداشته باشم

اعصابم به هم ریخته بود

و روزی که فروختمش فقط به چهار نفر گفتم که دیگه به این شماره زنگ نزنید

و  دلم برای کسی که شماره ی من دستش بیفته بسیار میسوزه

چون تا مدتی هر روز به چند نفر بگه خط واگزار شده

و به چند نفر به دلیل مزاحمت الفاظ رکیک نثار کنه

و آنقدر این کار لذت داشت که ...

حتی از لذت لایی کشیدن با ۱۳۰ تا سرعت تو بزرگراه هم لذتش بیشتر بود

و آنقدر از این کار انرژی گرفتم که ...

حتی این HIPE هم که الان دارم مینوشم نمیتونه اینقدر انرژی به من بده

شاید خیلی هاتون بگید این پسره دیوونست ...

ولی من باید خدمت این افراد عرض کنم  کاملا حالم خوبه

و باید از چرندیاتم فهمید که حالم ok ok

...

شاید این سئوال خیلی ها باشه که من تو این دو هفته کجا بودم

یا بهتر بگم کدوم گوری بودم

تو این دو هفته دارم عشق دنیا رو میکنم

البته با پسر خالم که اومده تهران

برنامم از صبح تا شب پره پره

مثلا دیروز:

صبح رفتیم خرید

ظهر رفتیم خونه ی مامان بزرگم

بعد از ظهر تا شب با ماشین تو خیابون ها میچرخیدیم و لایی بازی میکردیم

شب رفتیم خونه مامان بزرگم شام خوردیم

دوباره زدیم بیرون و تا ساعت ۴ صبح تو پارک نشسته بودیم

همین الانش هم که اینجام به عشق نوشتن و با خط کشیدن روی کارهام اومدم

...

الان باید زود برم بیرون کار واجبی دارم فردا برمیگردم و به همه ی اونایی که سر زده بودن سر میزنم.

نقطه سر خط.

+ نوشته شده در 19:20 توسط مجید.