
سلام
منتظر نباشید از خاطرات شمال بنویسم
چون هنوز نرفتم
بازم تقصیر سارینا شد
راستی قبل از همه چیز...
کامنت های عجیب...
![]()
![]()
![]()
کی گفته من با سارینا قراره خوشبخت بشیم؟!!!![]()
![]()
![]()
یا بهتر بگم با هم ازدواج کنیم؟!!!![]()
![]()
شاید فکر کردید چون میخوام با خانواده ی سارینا آشنا بشم حتما یه چیزایی تو کاره
این آقا رضا ما رو زن ذلیل هم کرد؟!!![]()
![]()
آقا رضا حالا از ما شیرینی هم میخوای؟!!![]()
![]()
![]()
خوب خودت که بریدی و دوختی خودت شیرینیش رو هم بده دیگه!!!![]()
بابا به خدا من و سارینا با هم بچه محلیم
رابطمون هم در حد یک دوستیه سادست
منو هم میخواد به عنوان یک دوست به خانوادش معرفی کنه
نه به عنوان همسر آیندش
در واقع اونا مسیحی ان
تو خانواده ی اونا داشتن bf هیچ اشکالی نداره
...
دوباره سارینا زنگ زد و مهمونیش رو عقب انداخت
افتاده واسه فردا
دو ساعت اصرار کرد تا قبول کردم شمال رو دوباره کنسلش کنم
دوباره چهار روز برنامه ی شمالمون افتاد عقب
این بار سارینا و خواهرش (رکسانا) هم قراره باهامون بیان
اصلا تعجب نکنید
قرار شده فردا بعد از مهمونی بریم خونه وسایلمون رو جمع کنیم و بریم شمال
...

قول میدم برگشتم به همه یه سر بزنم...
امروز پنجشنبه ست و هنوز تهرانم و شمال نرفتم
بازم سارینا برناممون رو عقب انداخت
بازم زنگ زده میگه شنبه پارتی گرفتم شمالت رو بازم بنداز عقب
گفت تعریفت رو پیش مامان و بابام کردم و قرار شده شنبه تو رو به اونا معرفی کنم
حالا قرار شده صبح شنبه برم دنبالش تا...
اول بریم خرید
بعد یه کم بگردیم
بعد ببرمش آرایشگاه
بعدش هم بریم خونه ی خالش چون مهمونیش رو خونه ی خالش گرفته
تا معارفه رو انجام بده...
خدا آخر و عاقبتم رو به خیر کنه
سلام
تا حالا تو عمرم مثل دیشب تو دوراهی ای به این بزرگی گیر نکرده بوده
ساعت ۱۲ دیشب بود خیلی خسته بودم و رفتم بخوابم که یه msg اومد
"سلام آقا مجید
میتونم افتخار آشنایی با شما رو داشته باشم؟"
جوابشو ندادم
دوباره sms داد :
"نمی خوای جواب یه عاشق رو بدی؟"
نوشتم: نخیر , دیگه مزاحم نشو
دوباره sms داد :
"مرسی,سارینام,خوشم اومد
امتحانت رو خوب پس دادی"
دوستم بود از یه شماره ی دیگه sms داده بود که مثلا منو امتحان کنه.
بعد گفت "چهارشنبه تولد منه میخوام روز تولدم با کسی باشم که دوسش دارم
میریم فرحزاد ناحار مهمون منی"
نه...
بد تر از این نمیشد
آخه قرار بود فردا (دوشنبه) با چند تا از بچه ها بریم شمال
تمام برنامه رو چیده بودیم و همه چیز رو برای سفر آماده کرده بودیم
حالا سارینا میگفت چهار شنبه باید با من بیایی
بهش گفتم من دوشنبه دارم میرم شمال
گفت خواهش میکنم کنسلش کن
گفتم پس جواب دوستامو چی بدم؟
گفت من جوابشونو میدم
بعد شروع کرد خواهش کردن
گفت "قول میدم کاری کنم که از شمال بهت بیشتر خوش بگذره"
گفت"رکسانا و رومینا و مبینا و آقا... وآقا...(به دلایل امنیتی از بردن نام این دو معذوریم)هم هستن
تو که نمیخوای جلوی اونا ضایعم کنی.
ازت خواهش کردم..."
و به این صورت منو تو بزرگترین دوراهیه زندگیم قرار داد
اگه برم شمال سارینا ناراحت میشه
خداییش هم حق داره ناراحت بشه
اگه نرم شمال بچه هامون ناراحت میشن میگن برنامه ی ما رو به هم زدی...
وقتی دیدم سارینا داره ناراحت میشه دلم سوخت و قبول کردم که شمال رو کنسل کنم
البته کنسل که نه..
امروز باید با بچه ها صحبت کنم ۲ روز بندازمش عقب
فکر کنم پوستم رو بچه ها بکنن
مثل این دیوونه ها میخوایم اول ماه رمضون بریم شمال
...

سلام
هی میام که بنویسم!!
هی میرم وب شماها رو بخونم!
فکرم میرخ این ور اون ور!
بی خیال میشم!
آپ نمیکنم!
...
آدم های خائن چه شکلی اند؟!
قطعا شبیه من نیستند
من خیانت نکرده ام ! به هیچکس !جز خودم!
شایدم کرده ام و یادم نیست!
شایدم خودم را گول می زنم!
من دوروی پست هستم یا نیستم؟!
کسی نظر شما رو نخواست !از خودم پرسیدم
قابل توجه آقا یا خانم گمنام که تو پست قبلی کامنت گزاشته بود
و گفته بود تو یک خائن دو رو هستی!
کی گفته من به اون دخترک پست قبل خیانت کردم؟!
اصلا تقصیر منه که میام اینجا و همه چیز رو مینویسم.
تا اینجوری ذهنیت منفی رو من پیدا بشه!
ولی برا اینکه این ذهنیت منفی رو پاک کنم یه روز تمام ماجرا رو مینویسم
...
شاید از امروز...
شاید از فردا...
باید تلاش رو آغازکنم
تا یک نفر رو از یه منجلابی که خونوادش دارن اونو توش گرفتار میکنن نجات بدم
هنوز اونو دوست دارم
و نمیتونم ببینم روز به روز بیشتر تو این منجلاب گرفتار میشه
اون که تقصیری نداره
تقصیر اون خونوادشه
تقصیر اون مادرشه
تقصیر اون پدر بی غیرتشه
نه نباید همینجور بشینم و غرق شدن اونو تماشا کنم
اون نیاز به کمک داره
اون کسی رو نداره تا کمکش کنه
اون آدمی نیست که فریاد بزنه و کمک بخواد
اون ترجیح میده بسوزه و بسازه
هر چند اگه فریاد هم بزنه کسی نیست تا دستشو بگیره
اگرم کسی پیدا بشه مطمئنا قصد سوء استفاده رو خواهد داشت
نه...
نباید فقط بیننده ی این ماجرا باشم
باید دستمو برای گرفتن دستاش دراز کنم
حتی اگه به قیمت گرفتار شدن خودم تو منجلاب دیگه ای باشه
نه...
نباید دخترک فکر کنه که تنهاست
نباید...
