
سلام
منتظر نباشید از خاطرات شمال بنویسم
چون هنوز نرفتم
بازم تقصیر سارینا شد
راستی قبل از همه چیز...
کامنت های عجیب...
![]()
![]()
![]()
کی گفته من با سارینا قراره خوشبخت بشیم؟!!!![]()
![]()
![]()
یا بهتر بگم با هم ازدواج کنیم؟!!!![]()
![]()
شاید فکر کردید چون میخوام با خانواده ی سارینا آشنا بشم حتما یه چیزایی تو کاره
این آقا رضا ما رو زن ذلیل هم کرد؟!!![]()
![]()
آقا رضا حالا از ما شیرینی هم میخوای؟!!![]()
![]()
![]()
خوب خودت که بریدی و دوختی خودت شیرینیش رو هم بده دیگه!!!![]()
بابا به خدا من و سارینا با هم بچه محلیم
رابطمون هم در حد یک دوستیه سادست
منو هم میخواد به عنوان یک دوست به خانوادش معرفی کنه
نه به عنوان همسر آیندش
در واقع اونا مسیحی ان
تو خانواده ی اونا داشتن bf هیچ اشکالی نداره
...
دوباره سارینا زنگ زد و مهمونیش رو عقب انداخت
افتاده واسه فردا
دو ساعت اصرار کرد تا قبول کردم شمال رو دوباره کنسلش کنم
دوباره چهار روز برنامه ی شمالمون افتاد عقب
این بار سارینا و خواهرش (رکسانا) هم قراره باهامون بیان
اصلا تعجب نکنید
قرار شده فردا بعد از مهمونی بریم خونه وسایلمون رو جمع کنیم و بریم شمال
...

قول میدم برگشتم به همه یه سر بزنم...