
سلام
بعد از مدت ها سلامدیگه نمی خواستم تو این وبلاگ پستی بزارم
می خواستم این دفترچه ی خاطرات رو برای همیشه ببندم
همیشه با نوشتن تو این وب آروم می گرفتم
ولی تو این دو ماه آنقدر اتفاقات ناگوار و باور نکردنی برام افتاد
که فکر کردم نوشتن هم نمی تونه آرومم کنه
هنوز هم عاشق اینجام
هنوز هم عاشق نوشتنم
می خواستم این وبلاگ تا همیشه برام مقدس بمونه
واسه همین می خواستم برای همیشه ترکش کنم
و این بار به درخواست یک دوست عزیز می نویسم
...
مانند یک اسب عصاری صبح تا شب به دور گردونه ی بی انتها و نا مفهومی میچرخم
نمیی دونم عصارم در دستان چه کسیست
فقط میدونم در دستان رفقا می گرده
و هر کسی که عصار رو در دست می گیره
تازیانه میزنه و می چرخونه و عصار رو به دست کس دیگه ای میده
من هم بی پروا شلاق میخورم ومی چرخم و راه گریزی از این گردونه ندارم
می خواهم از این گردونه فرار کنم
به کجا؟نمیدانم
به یک نفر احتیاج دارم که منو از این گردونه ی بی انتها رها کنه
هنوز زخم تازیانه ی رفیق قیلی بهبود نیافته
دشمن به ظاهر رفیق دیگه ای شلاق بر این تن زخمی میزنه
شدیدا محتاج کسی هستم که منو در آغوش بگیره و مرحمی روی زخم تازیانه ها بزاره
ولی افسوس که چنین کسی نیست و نخواهد بود
... .
فقط اینو بگم که فکر نکنید پای دوست غیر هم جنس وسطه
دو ماهه که دور رفاقت دختر رو خط کشیدم
این بار از رفقای پسر ضربه خوردم
از صمیمی ترین رفقام
اصلا نمی خوام دوباره به اتفاق هایی که این چند وقت برام افتاده فکر کنم
و دربارشون چیزی بنویسم
هیچ چیز نتونست منو آروم کنه
و میدونم نوشتنشون هم آرومم نمیکنه
مسافرتم به اراک و رفتن پیش پسر خالم...
دل داری های یک دوست...
اشک هایی که ریختم...
فریاد هایی که زدم...
شیشه ای که شکستم...
بخیه هایی که به یادگاری موند...
هیچ کدام نتونست آرومم کنه
و نوشتن هم نخواهد توانست
نقطه سر خط.
